آیینه های مکدر
از تنگی نفس ِ خاطرات ِ تلخ
می خواستم اتاقکی در کنج ِ انزوا
اما صدای گرم ِ نفسهای چارسو
خاموشی ام شکست به فریاد ِ بی صدا
فریاد ها نمی شکند ، سنگهای مکر
لیکن صدای حادثه ها، سر نمی دهیم
ما هرگز از سیاهی دلتنگ زنده گی
شیطان چراغ ِ خاطره ها در نمی دهیم
آیینه های کدر و سیه را نمی خریم
یک تا دکان آیینه دار ِ شفاف نیست
اوراق پاره پاره ی دل را کجا بریم
تا قطع ویژه ای بدهد یک صحاف نیست
من از گلوی صاف ِ مقدس شنیده ام
فریاد ِ التماس سزاوار مرد نیست
گر مرد، پاس ِ یاد ِ شکستِ غریزه کرد
او چاکر خود است بلی! یار ِ مرد نیست
اما دوپاره ی ته و بالای دل شنو
تا رنگ عقده از دل سیلاب سر رود
آن نور شیشه ای که در آغوش آبی است
باز آمده ، و در دل این آب در رود
خباز ِ وقت ، نان ِ غریبان قرن را
با مکر و حیله بسته به سر پنجه های دار
زهراب ِ زندگی چه خموشانه سر کشند
طفل یتیم و بیوه زن از جام روزگار
از گام های شوم ِ هیولای بد کنش
فرسخ سنگ ِ سانحه در لحظه ها نشست
هم یار بستری شد و هم خانه منهدم
یک سر دو بمب ِ فاجعه بر بام ما نشست
شهیر